فرشید پنجشنبه 17 تیر 1389 12:53 ب.ظ نظرات ()

بنویس ای سنگتراش عاقبت شدم فداش، بنویس تا بدونه عمرمو دادم براش

 

برگ از درخت خسته شده، پاییز همش بهونست

 

بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم، باشد که نباشیم و بدانند که بودیم

 

ز کویت رفتم و الماس طاقت بر شکستم برو با یار خود بنیشین که من بار سفر بستم ، که بعد رفتنم جانا هزار افسوس خواهی خورد فلانی یار خوبی بودو من قدرش ندانستم

 

وقتی دلمو شکستی حس کردم بیشتر دوستت دارم، چون حالا دلم چندین تیکه داشت که هرکدوم جداگونه دوستت داره

 

فکر میکردم که برام یه رفیق و همدمی، تو کویر آرزو آخر عاشقای عالمی، بذار راحتت کنم : فکر میکردم آدمی!!!

 

آرزو دارم بفهمی درد را، تلخی برخوردهای سرد را، میرسد روزی که بی من لحظه ها را سرکنی، میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی، میرسد روزی که شبها در کنار عکس من، نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی